Sunday, December 12, 2004

اشک دلم

اشک، غربت غريبي دارد. زماني جاري مي شود بي آنکه بخواهم. تسلاي دلم مي شود بي آنکه صدايش بزنم. آنگاه که بغض به
سختي راه گلويم را مي بندد و احساس مي کنم که ديگر نمي توانم نفس بکشم، درست همان هنگامي که از خودم و از همه بديهايم بيزار مي شوم و ميخواهم با تمام وجود فرياد بکشم، اشک قدوم مهربان و مبارکش را بر چهره ام می نهد تا شعله سرکش تمنايم را خاموش کند.وقتي چشمهايم خيس اند و آيينه دلم هزار ترک برداشته است، آرزو مي کنم که اي کاش تنها با اشکهايم مي توانستم بلور شکسته دلم را ترميم کنم، اما افسوس که مي دانم نمي توانم. اشک، با همه صداقت و صفايي که دارد و با اينکه دلش به اندازه آسمان بي کران خدايي آبي و پاک است، تنها آبي است بر آتش دلم و همين داغ مرا تازه مي کند. و من با اينکه اشک را نمي شناسم، گريه را نمي فهمم و سکوت را درک نمي کنم، اين را خوب مي دانم که هرگاه دلم براي خدايي بودن تنگ شود، مي توانم خود را به آغوش گريه بيندازم و هرچقدر که بخوام با اشکهايم درددل کن

0 Comments:

Post a Comment

<< Home